نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
.: A.P 88 :.

     

 

نهايت درد من ...

 

    من از نهايت دردم نگفتم

                             اما

            فقط بدان كه نگاهم هميشه باراني ست !

                                كاش مي شد انديشه و احساسم را

                 به دست پيچكي بسپارم

                                    تا به هر كجا كه مي خواهد سر بكشد !!!

 

 

 

سلام به همه دوستان عزيز // خوبيد // خوشيد // چه خبرا // اول يه معذرت خواهي براي اينكه يه مدت نبودم و آپ نكردم // نمي دونم از كجا شروع كنم // راستش ديگه مي خوام به خاطر يه سري از مشكلات و گرافتاري ها اين وبلاگ رو تعطيل كنم //  از همه دوستاني كه منو تو اين مدت همراهي كردن تشكر مي كنم // دست تك تك شما عزيزان رو مي بوسم // الان درست نه ماه از تاسيس اين وبلاگ مي گذره // اول خرداد 84 بود كه راه انداختم اولش كه راه انداختم موقع انتخابات بود و ماهم فقط از دكتر معين مي نوشتيم // بعدش شروع كردم شعرهايي رو كه دوست داشتم مي نوشتم بعدش هم كه داستان . هيچ وقت حرف دلم رو اينجا ننوشتم // الان با خودم مي گم كاش يكم هم از حرف هاي دلم رو مي نوشتم تا يكم سبكتر بشم // خيلي ناراحتم از اين كه مي خوام از پيشتون برم // خيلي به اين وبلاگ و دوستان عادت كرده بودم // ولي افسوس كه مجبورم و بايد برم // نمي خوام مصيبت نامه بنويسم // من بر مي گردم البته معلوم نيست كي // شايد چند ماه ديگه شايد هم دو سه سال ديگه // به هر حال هيچ كدومتون رو فراموش نمي كنم // آدرس وبلاگ همتون رو هم يادداشت مي كنم تا وقتي برگشتم بهتون سر بزنم . البته اگه تا اون موقع شما ها نرفته باشيد //  يه دنيا حرف دارم براي گفتن // همش رو ميذارم وقتي برگشتم مي گم // احتمالا اين وبلاگ تا اون موقع حذف مي شه و من با يه آدرس ديگه ميام // اگه حذف نشد با همين وبلاگ ميام // خدانگهدار شاد و پيروز باشيد ...

 

 اگر مجالی بود و نیرویی مینویسم آنچه روزگار بر ما روا داشت و دیگر نشانی از من باقی نخواهد گذاشت.....

 

كسی ديگر نمی كوبد در اين خانه متروك را كسی ديگر نمی پرسد چرا تنهای تنهايم و من چو شمع می سوزم ديگر هيچ چيز از من نمی ماند و من گريان و نالانم و من تنهای تنهايم درون كلبه خاموش خويش اما كسی حال من غمگين نمی پرسد و من دريايی پر اشكم كه طوفانی به دل دارم درون سينه پر جوش خويش اما كسی حال من تنها نمی پرسد و چون تك درخت زرد پاييزم كه هر دم با نسيمی می شود برگی جدا ازمن و ديگر هيچ از من نمی ماند. ====================== علي پورملك هم به پایان رسید و رفت. برای a.p 88 دعا کنید.

 

افسوس

 

درمن شتابي مي دود لبريز از فردا

                فردا ؟

                          شتاب ؟

                                 افسوس من امروز مي ميرم !!!

 

خدانگهدار شايد براي هميشه

 

 

 

 

 

لینک
شنبه، 17 دی، 1384 -

     

پشت سر كه نگاه مي كنه فقط كوه مي بينه كوه و كوه ‏يادش نمي ياد كه چطور اين كوهها را پشت سر گذشته، مثل اين كه مال خيلي وقت پيش بوده. دوباره راه مي افته پيش رويش فقط دشته، يك دشت پر از لاله هاي سرخ و يك سرو بلند و آزاد! از روز اولي كه حركت كرده بود خيلي مي گذره اصلا فراموش كرده كه چرا بار و بنديل جمع كرد و راه افتاد! اصلا كجا مي خواسته بره، اما امروز ديگه مهم نيست مهم اين هست كه بالاخره راه افتاده مهم اين هست كه شايد بالاخره به يك جايي برسه كه موندگار بشه

اما اونجا كجاست كه ته دلش قرص باشه كه كسي زاغ سياهش را چوب نمي زنه جايي كه ديگه كسي از باغ سيب اش سيب نمي دزده جايي كه آبش زلال باشه اونجا كه باز كبوترها پشت پنجره اش لانه درست كنند

ديگه آسمون كم كم داره مي گيره، بايد يه جايي پيدا كنه كه براي نهار اطراق كنه زير يك درخت سرو كنار جوي آب چندتا دونه لاله سرخ با دست باد اينور و اونور مي رن شايد بهش يك وجب جا بدهند كه همون جا كنار اونها بنشين و خستگي راه را از تن به در كنه! كنار لاله هاي سرخ زير سايه سرو بلند چادر بودنش را باز مي كنه بعد روي اون تن خسته از راه طولاني اش را رها مي كنه. چه سايه دلچسبي نهارش را كه مي خورد دست هاشو تو آب جوي مي زند چه آب زلاليه


مسافره دل رفتن نداره، غروب مي شه اما باز پاي رفتن نداره شب كه مي شه اون هم اونجا قصه موندنشو پهن مي كنه. شب همونجا مهمون لاله ها مي شه لاله هاي سرخ و وحشي يك كمي جمع و جور مي شند واسه مهمونشون جا باز مي كنند، اون شب و فردا شب و شبها مي گذره پاييز مي شه بهار مي ره لاله ها شب كه مي شه به خواب مي رند ديگه صبح هم پا نمي شند. اون مسافر همونجا مي مونه تا باز لاله ها را ببينه نمي خواد بي خداحافظي از پيش لاله ها بره ! پاييز هم مي گذره و زمستون هم سر مي رسه بعد از اون توي بهار لاله ها بيدار مي شند از خواب ناز دوباره شب مي شه و روز مي رسه، روزگار همينجوري سر ميرسه خودش هم خوب مي دونه كه داره براي نرفتنش مثل بچه ها بهانه مي گيره

اما ديگه چاره چيه ديگه دير شده مثل اين كه خيلي هم ديرش شده مثل اون سرو بزرگ ديگه اونجا ريشه كرده مسافره دلش دست لاله ها گيره، ديگه سال به سال پشت سر هم مي يان و مي رند هي بهار مي ياد و باهاش سر لاله ها از خاك بيرون مي آيد و اون دوباره موندگار مي شه وقتي كه پاييز مي آيد و زمستون پشت اون پيداش مي شه قصد رفتن مي كنه با خودش عهد مي كنه اينبار كه لاله ها بيدار بشن چادر بودنش رو جمع مي كنه دوباره سفر رو آغاز مي كنه اما باز وقتي بهار مي شه باز دل رفتن نداره همونجوري تكرار مي شه

حالا بعد از اين همه سال اگر گذرتون به اون دشت سرخ بيفته وسط دشت وسيع پشت اون كوه ستبر و كنار جوي زلال دو تا سرو بلند سايه دارند بر سر چند لاله سرخ و قشنگ فقط از من به شما نصيحتي لاله ها گول مي زنند رهگذرو ،اگر يك وقت گريه كردند لاله ها يا كه خودشون را جمع جور كردند تا جا باز كنند براي شما اگه وقت رفتن قهر كردند لباشون رو غنچه كردند ،گريه كردند ، زاري كردند گول نخوريد كه يك وقت توي اون خاك ريشه كنيد چون اون وقت نه راه پيش مي مونه براي شما نه ديگه مي توانيد بر گرديد از اون ديار، اما اگر شما هم مثل من مثل اون سرو بلند هوس كبوتر و باد خنك هوس آب زلال و لاله قشنگ به سر داريد بذاريد لاله ها تا دوست دارند خودشون را لوس كنند براي شما بزارين ناز بكنند قهر بكنند، بذارين فكر بكنيد كه اگر شما برين لاله ها دق مي كنند، اونوقت كه يهو مي بيني موندگار شدي يك شبه صاحب يك روزگار شدي

من الان كنار جوي بغل لاله هاي سرخ تكيه بر سرو بلند براي شما مي نويسم نامه را خلاصه ميکنم، حواستون و جمع كنيد، نكنه كه يك وقت بياييد پيش ما گير بكنيد، ناله كنيد، گريه كنيد! اگر قصد موندن نداريد زود خودتون و چادر موندنتون را براي رفتن از پيش ما جمع بكنيد

لینک
جمعه، 11 آذر، 1384 -

     

الاغ و چاه
روزي الاغ يك مزرعه دار داخل چاهي افتاد و شروع كرد به سرو صدا كردن
صاحب الاغ كه نمي‌دانست چگونه الاغ را از چاه بيرون بكشد، بعد از مدتي فكر كردن با خود گفت:
« چاه كه آب ندارد و در نهايت بايد پر شود: الاغ هم كه پير است بنابر اين بيرون آوردن الاغ هيچ سودي ندارد». صاحب الاغ  تصميم خود را گرفته بود، از جا بلند شد و به سراغ همسايگانش رفت و از آنها خواست تا در پر كردن چاه به او كمك كنند تا الاغ بيچاره بيشتر از آن عذاب نكشد.
هر كدام از همسايگان نيز با بيلي در دست شروع به ريختن خاك به درون چاه كردند.
با ريخته شدن خاك به درون چاه الاغ شروع به بي‌قراري كرد و خود را به ديواره‌هاي چاه مي‌زد و با صداي بلندي عر و عر مي‌كرد. اما بعد از مدتي ديگر صدايي از الاغ نيامد. چه اتفاقي افتاده بود، آيا الاغ بيچاره واقعاً زنده به گور شده بود يا قضيه چيز ديگري بود.. صاحب الاغ وقتي ديگر صداي الاغش را نشنيد به درون چاه نگاه كرد و در كمال تعجب ديد هر بار كه خاك به چاه ريخته مي‌شود الاغ خاك را از پشت خود مي‌تكاند و روي آن مي‌ايستد. با اين كار الاغ توانست با تكاندن خاك از روي خود و ايستادن روي لايه‌هاي جديد خاك به دهانهء چاه برسد و موجب شگفتي صاحب خود و همسايگان شود.
انسان هم در زندگي با مشكلات و مسايل (همان خاكي كه روي الاغ ريخته مي‌شد) زيادي روبرو مي‌شود. اما كسي از اين مشكلات سربلند و پيروز بيرون مي‌آيد كه نگذارد آنها او را از پاي درآروند و زندگي را براي او مختل كنند. انساني پيروز است كه از مشكلات به نفع خود استفاده كند و با غلبه بر مشكلات (ايستادن روي خاك) راه نجات خود را پيدا كند.
همهء ما از چاه مشكلات نه با دست روي دست گذاشتن و تماشاي زنده به گور شدن خود، بلكه با تسليم نشدن در برابر آنها رهايي مي‌يابيم و به زندگاني پر نشاط و موفقي دست پيدا مي‌كنيم

 

لینک
جمعه، 4 آذر، 1384 -

     

سلام به همه دوستان عزيز // خوبيد خوشيد // يه مدت نبودم آپ نكردم // يه مشكل شخصی داشتم كه خوشبختانه به صورت موقت حل شد // و فعلا برگشتم و مجبوريد بازم منو تحمل كنيد // قالب و بلاگم هم بكلی بهم ريخته بود // يكم ور رفت درست شد ولی كامل نشد // خوب ديگه از اين به بعد دوباره هفته ای يك بار جمعه ها مثل سابق آپ می كنم // از همه دوستانی كه منو تو اين مدت تنها نذاشتن تشكر می كنم // و يه تشكر ويژه از دوتا خواهر های گلم دوستای نازنينم سارا جان و نيلوفر جان دارم كه تو اين مدت هميشه جويای احوال من بودم و خيلی منو شرمنده كردن // خوب ديگه زياد حرف زدم // يه حكايت كوتاه می نويسم تا هفته ديگه كه بيام آپ كنم // خيلی دوستون دارم // خدانگهدار

============================================

ثروت

مرد ثروتمند و با تقوایی که در حال مرگ بود از خدا خواست تا ثروت و گنجینه ی خود را به بهشت بیاورد. خدا هم چون مرد ثروتش را از راه حلال به دست آورده بود و به مستمندان هم کمک کرده بود قبول کرد.

مرد ثروتمند به خدمتکاران خود دستور داد تا چمدانی را پر از طلا کنند و داخل تابوتش بگذارند.

ساعاتی بعد مرد از دنیا رفت و در آن دنیا همراه چمدان به دروازه بهشت رسید. فرشته مامور در بهشت به او گفت: " ورود با چمدان ممنوع است." مرد به او گفت که با اجازه خداوند این چمدان را با خود آورده است. فرشته قبول کرد و پرسید: " داخل چمدان چه آورده ای؟ " مرد چمدان را باز کرد. فرشته با حیرت گفت:" سنگ فرش خیابان؟! "

فرشته در بهشت را باز کرد. بهشت شهری بود با دیوارهایی از زمرد, خانه هایی از سنگ یاقوت با درهایی از لعل سرخ, درختانی زیبا که مرواریدهای قشنگی از آن آویزان بودند و سنگ فرش خیابانها همه از طلای ناب

لینک
شنبه، 28 آبان، 1384 -